ماجراهای من و زندگی!

چیزی تو چنته ندارم ، هرچی آس بوده رو مدتهاست که رو کردم و حالا دستم خالی خالیه

به حامی میگم برو ، من آدم زندگی کردن نیستم ، من آدمِ نبودنم!

تو خواستی ، وایسادی، ولی اشتباه انتخاب کردی

پای انتخاب و تصور ۷ سال پیشت چرا باید بمونی؟

شاید من بیشترین تاثیر رو توی زندگیت داشتم ، ولی منم یک آدمم مثل بقیه که یک روزی اومد تو زندگیت و لازم نیست تا ابد تو زندگیت بمونه... قبل این ۷ سال حتی اسم من رو هم نشنیده بودی ، از فردا هم میشه نباشم باز ...

هیچ دلیل عقلانی و منطقی ای برای بودنمون کنار هم نیست ...

حامی ! من گوهم! به معنای واقعی کلمه گوهم و دیگه بهانه ها و دلیل تراشی هامم برای گوه بودنم تموم شدن . ولی تو آدم خوبی هستی ، از من خیلی سلامت تری ، کنار من گوهی میشی ، گوه اسمش روشه ، جاش ی جاییه دور از همه ، نه از تو میخوام بهم فرصت بدی نه خودم دیگه برای خودم ارزش فرصت دادن قائلم ...

تموم شدم حامی من گیوآپ کردم . آره ! میگی شکست یک انتخابه ، انتخابم نبود ، جنگیدم براش ، ۴ سال انتخاب کردم که لوزر نباشم ، ولی حالا دیگه به این نتیجه رسیدم که من ذات گوه و بی ارزشی دارم ، ذات خاک کثیف بودنه ، تو با یک اقیانوس هم نمیتونی خاک رو بشوری ، میفهمی؟

من خاکم و اگه تو آبی ، بهترین کار اینه که بگذری ازم ، و الا گل‌آلود میشی ، و الا مرداب میشی مرد خوب من...!


برچسب‌ها:
زندگانی مشترک, افسردگی
+ تاریخ پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 22:19 نویسنده ارغوان |