ماجراهای من و زندگی!

خواهرم حتی بلد نیست یک بلیط هواپیما رزرو بکنه ، رزرو که هیچ حتی بلد نیست سرچ بکنه و قیمت بلیط هارو چک بکنه ، بعد میخواد تک و تنها با دوتا بچه و بدون هیچ سابقه کار و تحصیلات درست و حسابی مهاجرت کنه 🙃

وقتی هم بهش میگی خواهر من حداقل ساده ترین چیزهارو یاد بگیر ، تو پسفردا چجوری میخوای تو ادارت کشور مقصد با آفیسر ها سر و کله بزنی ، با مدرسه ی بچه هات و معلماشون و اولیای مدرسه ارتباط برقرار کنی ، بچه هاتو دکتر ببری و...

میگه من نمیخوام سربار کسی باشم لازم نیست بهم بگین مهاجرت نکنم ببام پیشتون😐

بهش میگم خواهر من تو نباید زبان یاد بگیری؟ نباید بتونی کار پیدا کنی؟ تو حتی فرم درخواست ویزات رو هم نمیتونی پر کنی، چجوری میخوای با بچه های کوچیکت مهاجرت کنی؟ دلت میخواد آلاخون والاخون بشی؟ فکر کن تو رسیدی اینجا و من سرمو گذاشتم مردم ، چجوری میخوای از پس زندگیت بربیای؟ حتی زنده هم باشم که نمیتونم جات کار کنم ، به بچه هات برسم ، کارهای اداری و روزمره ت رو انجام بدم و...

تو تو اون مملکت خودت چهارصد نفر باید زیر دست و بالت رو بگیرن تا بتونی کاراتو بکنی ، فکر کردی اینجا برات ریدن عزیز دلم؟ چه تصوری از مهاجرت داری؟ فکر کردی خاک اینجا شفا میده؟ فرش قرمز برات پهن کردن؟ تا پاتو گذاشتی اینجا اومدی تو بهشت برین؟ شیر و عسل تو لوله کشی خونه‌ت میریزن؟

بابا نمیفهممممم چرا نمیفهمه که بعد مهاجرت خیلی خیلی بیشتر از ایران باید پاره بشی تا بتونی موفق شی ،چون هیچ چیزی از قوانین ، فرهنگ و زبانشون نمیدونی ، هیچ تصوری از قوانین کار ، محیط کار ، محیط مدارس ، جوی که بچه هات قراره توش بزرگ شن و ... نداری ، بعد توقع داری من از مهاجرت تویی که حتی بلد نیستی قیمت بلیط برای پروازت بگیری حمایت کنم؟ مگه میخوام بدبخت ترت کنم؟؟ مگه میخوام شاهد به خاک سیاه نشستن خودت و بچه هات باشم؟ تویی که از آلمانی فقط جمله ی از آلمانی متنفرم و نمیتونم یاد بگیرمش رو بلدی!

بعد میگه من اصلا به اونجا فکر نمیکنم دیگه ، میخوام برم کانادا اصلا 😐 من سربارتونم 😐 دلتون نمیخواد من بیام 😐

وای خدایا منو نارنگی کن راحت شم🤧


برچسب‌ها:
مهاجرت
+ تاریخ پنجشنبه نهم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 23:4 نویسنده ارغوان |