ماجراهای من و زندگی!

تراپی چه کمکی به ما میکنه؟

به نظرم بزرگترین اثر سایکوتراپی وقتیه که ما خودمونو گم کردیم و تراپی کمکمون میکنه که پیدا بشیم ، خواسته های واقعیمون رو از خواسته های فیک و تحمیلی تشخیص بدیم ، بدونیم با خودمون و زندگی چند چندیم و چه غلطی باید بکنیم . بعلاوه کمک میکنه بهمون که اگر نشستیم و هیچ غلطی نمیکنیم ، یا با انجام دادن مزخرفات از پرداختن به کاری که واقعا باید انجامش بدیم طفره میریم ، دیگه طفره نریم و انجامش بدیم .

و فکر میکنم که این روزها تراپی لازم ترینم ...

یعنی واقعا هیچوقت اینقدر نیاز به تراپی رو حس نکرده بودم.

طبق آخرین مشاهدات درونیم من به معنای واقعی کلمه در ذهنم "ناتوان" شدم . من فکر میکنم هیچ کاری رو نمیتونم انجام بدم . در کنارش برای هیچ کاری هم شوق ندارم ، هیچی رو نمیخوام ، وجودم تبدیل به هیچ شده . تهی شدم و دنبال پر شدن هم نیستم .

این درد این روزهای منه ..‌

در کنارش پر شدم از ترس و اضطراب ...آچمز شدم ، گیر افتادم ، همه ی وجودم همه ی بدنم قفل کرده ، شوک شدم ...

مغز و بدن من توأمان تروما زده شدن ، التهاب ذهن و بدن من رو گرفتار کرده ، از عشق بیش از هر وقت دیگه ای تهی شدم و از ترس بیش از هروقت دیگه ای سرشار ...

گمم ، گم! نمیدونم چه غلطی دارم میکنم ...

زندگی برای من یک اجبار علی السویه ست

هیچ چیزی من رو به جلو رفتن که هیچ، حتی به ادامه دادن هم تشویق نمیکنه

گولزنک های همیشگی دیگه کار نمیکنن

غریبه شدم ، با همه چیز ، با زندگی،با رفاقت،با عشق،با شور، با انگیزه ی ساختن ...

اگر هم شوری بیاد از سر جاه طلبی و میل به پیشرفت نیست، بلکه از سر منفعت طلبیه ... دیگه مثل یک وزیر خردمند درباری میل به شکوه و پیشرفت توامان وطنم و خودم و رسیدن به کسوت پادشاهی و آباد کردن سرزمینم ندارم ، من یک گدای یک چشم گوشه نشین بازارم که طمع به تیکه نون خشکی که از دست مردم جلوش پرت میشه دارم ...

من باخت دادم آقا ، بد هم باخت دادم ، صادقانه اینبار دیگه بعید بدونم درست شدنی باشه ...


برچسب‌ها:
مهاجرت, افسردگی
+ تاریخ جمعه سوم آذر ۱۴۰۲ ساعت 8:36 نویسنده ارغوان |