ماجراهای من و زندگی!

از روزی که درخواست "این کاره" رو دادم افسردگی و اضطرابم اوج گرفت .

چون احتمال اینکه برای مصاحبه دعوتم کنند بالاست و من میترسم از مصاحبه کردن چون زبانم افتضاحه .

هرروز صبح با اضطراب چشمام رو باز کردم و ایمیلم رو چک کردم و هرشب قبل خواب با اضطراب و خود سرزنش گری ناشی از آگاهی کمم به زبان خوابم برد .

این کاره هم به انگلیسی نیاز داره و هم به آلمانی و جالبه که دقیقا از روزی که درخواست کار دادم نه میتونم انگلیسی حرف بزنم نه آلمانی ...

خیلی مسخره و عجیبه که تا دیروزش مثل همیشه توی یوتوب ویدیوهای آموزشی و تفریحی انگلیسی میدیدم بی زیرنویس و راحت ،دقیقا از اون روز حس میکنم کر شدم و هیچی نمیشنوم، موقع حرف زدن با مردم دهنم باز نمیشه، حتی ساده ترین جملات رو نمیتونم بگم ... این اضطراب چه میکنه با آدم!

میدونم اگه بتونم برم سر این کار و قرارداد ببندم خیلی چیزا عوض میشه، اولیش زندگی تخمی مالیم ، حداقل از منفی خارج میشم . اما به قدری مضطربم که همش تو دلم میگم خدا کنه منو نخوان!

اگه قبولم کنن باید خیلی سطح دانشم رو ببرم بالا تا بتونم پرفورمنس خوبی ارائه بدم . علاوه بر افزایش دانشم در هر دو زبان ، یک دنیا مطلب باید یاد بگیرم .

خلاصه که دارم از اضطراب و ترس پاره میشم و قفل کردم ... قشنگ ۸ روزه که بستری ام! خدا روزی رو بخیر کنه که واقعا بخوام برم سر کار! باید با برانکارد ببرنم ...

تروما ...تروماااا... ترومای روانی که بود و چه کرد؟

در متن بالا میبینید!


برچسب‌ها:
مهاجرت, افسردگی
+ تاریخ پنجشنبه دوم آذر ۱۴۰۲ ساعت 3:56 نویسنده ارغوان |