ماجراهای من و زندگی!

افسردگی تولد ۵ ساله که باهامه

سراغم اومد و نمیتونستم پیام ها و تماس های تبریک رو جواب بدم

با بدبختی تماس خانواده رو جواب دادم و خداروشکر زود تموم شد.

باز زمینگیر شدم و کل روز توی تخت موندم

دو روزه که تهوع ادامه داره و نتونستم غذا بخورم و هی میلرزم...

پارسال حامی به حرفم گوش کرد و برام تولد نگرفت اما امسال فکر نمیکنم به اصرار هام گوش بده .

وسط حال کثافتم غرق بودم که فریدون اومد و گفت صاحبخونه گفته باید تخلیه کنیم ...

عالی شد!

نه تنها آرزوی مستقل شدن از نیل و حامی رو باید به گور ببریم ، بلکه مجبوریم تو این گرونی یک خونه ی دیگه اجاره کنیم و دو برابر اینجا اجاره پرداخت کنیم

بنابراین من باید تو این خراب شده برم سرکار و این مواجهه با بزرگترین ترس فعلیمه ...

چرا ؟ چون زبان بلد نیستم و اضطراب اجتماعی دارم و تاحالا برای کسی کار نکردم ...

ببخشید که اظهار عشق و محبتاتون بی جواب مونده

خوب باشید 💚

+ تاریخ دوشنبه ششم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 2:42 نویسنده ارغوان |