|
ماجراهای من و زندگی!
|
حامی برام تولد گرفت و با کمال تعجب به قدری خوشحال شدم که در باورم نیست...
شاید این بهترین تولد بزرگسالیم بود
یک تولد صمیمی و کوچیک توی خونه ، با بادکنک های سبز، ۲۷ طلایی،یک گاو بادکنکی کیوت و خوشگل و یک هدیه ی ارزشمند که خیلی بهش نیاز داشتم ، خیلی زیاد...
منی که تا یک ثانیه قبل خونه اومدن حسابی کلافه و عصبانی بودم، وقتی اومدم خونه و دیدم حامی خونه رو تک و تنهایی کرده دسته گل و برام اینقدر با سلیقه و ظرافت دیزاین زده،شام پخته و با کیک ماست موردعلاقه م سوپرایزم کرد در گنج خودم نمیپوستیدم 
یک برای برای یک عزیزی که کسی براش تولد نمیگرفت ، یک کیک با رنگ و طرحی که عاشقش بود درست کردم و باکلی غذا و گل کله صبح رفتم خونش و در حالیکه توی تختش خوابیده بود، سورپرایزش کردم ... از خوشحالی اشکاش بند نمیومد و تا مدتها عکس اون کیک عکس پروفایلش بود . این کار رو هرسال براش تکرار کردم تا جایی که همسرش دست از یبس بازی برداشت و دیگه هرسال براش تولد میگیره ...
دیشب حس کردم کل عشقی که تو اون چند سال به اون آدم داده بودم ، تو روز تولدی که خیلی بدحال و افسرده بودم ، بهم برگشت 
و چه خوش برگشت ...💚
اونقدر از اینهمه عشق انرژی گرفتم که تصمیم گرفتم ۲۸ سالگیم رو حسابی slay کنم و بترکونم ...

