|
ماجراهای من و زندگی!
|
اومد ...
رویای بچگیم :)
زندگی توی کشوری که از بچگی رویاش رو داشتم
یک رویای سفید و برفی ❄️
قرمز و طلایی کریسمسی، کاج هایی که روی برگاش پر برف شده ، کلبه های چوبی با یک عالمه الوار ذخیره شده ، کوکی زنجبیل و شراب داغ...
سلام! من ارغوانم ...
برای رسیدن به این رویا کلی تلاش کردم ، و بالاخره بهش رسیدم .
دیروز وقتی که زیر برف ریز و یک دست ژانویه ، به موج های قشنگ دریاچه ی رویایی نگاه میکردم و بوی درخت های جنگل کاج رو توی ریه هام حبس میکردم ، بالاخره احساس شادی رو تجربه کردم .
من، ۶ ساله که یک جنگجو ام . با یکی از دیو سیرت ترین دشمنان بشر جنگیدم : افسردگی و اضطراب .
میدونم که هنوز باید دستم به عصای داروهام باشه تا بتونم زندگی عادی رو تجربه کنم اما این یک شروع تازه ست ...
کی میدونه؟ شاید زندگی توی سرزمین رویاهای کودکیم ، کنار همبازی بچگیم ، کنار خانوادم ، بتونه کمکم کنه تا مثل فارست گامپ ، آزاد و رها و بدون عصاهام بدو ام و زندگی رو آزادانه تجربه کنم .
دلم نمیخواد ویترین دلپذیر این پست رو خراب کنم و توش از سختی هام بگم ، دلم میخواد همش رویایی بمونه ، خالص، سفید ، سرد، برفی ، مثل بچگی هام
سلام! من ارغوانم
و این یک فصل تازه ست...